آوای سپید
باور کنیند من ارامشی که در این وب دارم در هیچ کجا ندارم چون شما عزیزان با نظراتتان به من دلگرمی و ارامش میدهیند من امتحانات پایان دوره ام شروع شده و احتمال اینکه تا ۱۹ دی ماه کمتر اینجا بیام زیاده پس شما مرا به بزرگواری و لطف خود ببخشیند این شعر را که در یکی از ارتباط هایم در کلاس های شعور کیهانی گفتم تقدیم میکنم به تمام عاشقان او که پس از این همه جفا هنوز با ماست اوای عشق سر در گم و دیوانه ام من مست ان میخانه ام گویم شراب عشق را در اسمانها خورده ام من عاشق دیوانگان در محفل پاکت شدم من قطره ای کوچک بدم با ابها همره شدم جام شرابم را نگر مستی ز عشقم را نگر جام شرابم ناب باد شادی زعشقم را نگر اشکم سرازیر از قفس قلبم پر است از مهر او من یار خود را یافتم دیوانه ام از مهر او نمیدونم چرا اما چندی است احساس پیری و خسته گی میکنم احساس میکنم دیگر نشاط و جذابیت از چهره و روحم پر کشیده امروز چشمانم درد شدیدی داشت به طوری که درست نمیتونستم از تخت خوابم بلند شوم فکر کنم سوی چشمانم کم شده است چون سر کلاسم نوشته های استاد را درست نمیبینم چندی است همه افسرده اند و جنگ نشعشعات در ایران بی داد میکند میدونید چه قدر وقت است اس مس جک و خنده دار برای من فرستاده نشده این روزها خنده دار ترین چیزهایی که میشنوم تیتر اخبار است سرم در حال انفجار است محرم هم امد و دوباره چه بسیار نذرهایی که داده میشود و چه بسیار قمه هایی که میزنند بر سرشان و اما به راستی ازادی و ایستادگی را چه گونه سر مشق بگیرم از سیدالشهدا وقتی که پری برای پرواز نیست ما میتوانیم سبز بپوشیم به یاد ازادی و رهایی کربلا ما میتوانیم قرمز بپوشیم به یاد خون شهدای کربلا ما میتوانیم پای بر زمین زنیم و شادی کنیم چون سر مشقی برای ازادی داریم یبا وقتی برای عشق هورا میکشد احساس به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک اور بیندازیم بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند اکر یک سال چندین برف بی کسی امد اگر یک شب بنفسه در کنار چشمه غیبش زد اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟ و من احساس سرخی میکنم چندی است ومن از چند تبسم پیش تر خوابم حضور عشق را دیدم چرا بعضی برای عشق دل هاشان نمیلرزد چرا بعضی نمیدانندگه این دنیا به تار موی یک عاشق نمیرزد چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است و در ان ذکر هم یاد خدا خالی است وگویی میوه اخلاصشان کال است چرا شغل شریف این عصر رجالی است چرا در اقتصاد راکد احساس در این مکار بازاران صداقت نیست دلالی است کاش میشد لحظه ای پرواز کرد حرف های تازه را اغاز کرد کاش میشد خالی از تشویش بود برگ سبزی تحفه سبزی بود کاش تا دل بود و میشکست عشق میامد کنارش مینشست کاش با هر دل دلی پبوند داشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت کاش لبخند ها پایپن نداشت سفره ها تشویش اب و نان نداشت کاش میشد غم را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش دزدید وبرد کاش دیواری بین ما نبود بلکه میشد ان طرف تر راسرود کاش من هم یک قناری میشدم در تب اواز جاری میشدم ای مردم من غریب ستانی امتداد لحظه بارانی ام شعر من ان سو تر از پروازهاست در حریم ابی افسانه هاست شعر من بوی تعزل میدهد هر که می اید به او گل میدهد دشت های سبز فرصت های ناب نسترن،نسرین،شقایق،افتاب باز این اطراف ها حالم گرفت لحظه پرواز بالم را گرقت میروم ان سو تو را پیدا کنم در دل اینه تو راپیدا کنم نه ،از نظر ادبی بهترین شعرم نیست بلکه شعری است که با ان پیر شده ام و در رگ های بی رمقم دویده است دلم برای لحظات تکرار تنگ است دلم برای تمام لحظاتی که چون نفس کشیدن تکرار بود و زندگی تنگ است برای تنگ شدن دلم در هوای تو برای اتنظار اه چه شیرین بود و من پایان دادم تنها برای تو تنها برای تو عزیزم تنها برای تو عزیزم که مدتی بود از عشقم دل زده شده بودی نه باورم نمیشود تمام شد چون عابری که تنها خیسس جای پایش بر سیمان خیس می ماند جای پایم را پاک نکن من پایبندم اه کاش من و تو تا ابد فسانه میشدیم تا ان روزی که مرگ که دیر زمانی است در دوری تو با من عشق بازی میکند مرا و تو را در اغوش کشد نه تمام را به خاطر دارم و چه طور بگذرم از تو ای مهربانم از تو ای خاطرات زیبای تلخم خاطراتی کخ تنها مرا می سوزاند تنها تو برایم مقدسی پس ببین که زین پس چه گونه زندگی میکنم دیگر ان لبخندهای اتشین بر لبانم نمیشیند دیگر مرا نخواهی دید که چوا رقاصه ای هندو بر زیر باران به رقص ایم و شبانهنگام برایت از اخوان و شاملو خوانم من میروم تا تو اسوده باشی ای ارامشم من میخوابم اکنون با ارامش چون تو در ارامشی ای ارامشم نیاورده مشغول شدم به تمیز کاری خانه که تلفن زنگ زد و وقتی تلفن را برداشتم تنها صدای هق هق می امد -الو ندا تویی؟ -سپی من حالم خوبه فقط نمیدونم چه طور بگم -هر طور که راحتی فقط خود تو خواهشا کنترل کن من اعصاب حسابی ندارم -سپی به خدا نمیخواستم بهت بگم اما شیدا خود کشی کرده فردا ساعت ۹ صبح دفن اش میکنند قطعه ۳۶ و گوشی را با بغض قطع کرد و مرا در امتداد بوق اشغال گذاشت تو یه کوچه صدای سلطان قلبها پیچید و من چون دیوانگان بر لب پنجره رفتم پسر کوچکی اکاردون میزد و پیرمردی اواز میخواند نم نم باران زد و قطارات اش روی شیشه حس غربتی به من داد و ناگهان بغص ام ترکید اخر چرا؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: شیدا سالها بود سرطان خون داشت و هر از گاهی بیماری اش تشدید میشد دکترش همیشه از روحیه بالای شیدا میگفت و به این اعتقاد داشت شیدا میتونه به مرگ طبیعی بمیره و خود شیدا به این اعتقاد داشت همه اش به خاطر عشقی است که به علی داره و به خاطر اینکه دل علی نشکند با مرگ مبارزه میکرد یادم میاد اون روزهایی که من سرم داغ بود و از عشق و عاشقی بیزار بودم شب عاشورا باران میبارید و شیدا مثل ابر بهار برای علی گریه میکرد اخه علی سرباز بود و مدام از شرایط بد سربازی مینالید و ما هم پشت ترافیک بودیم و من مدام به شیدا غر میزدم ناکهان گوشی اش زنگ زد علی خبر داد که معاف شده و داره برمیگرده اصفهان شیدا شروع کرد به جیغ زدن و از ماشین پرید بیرون و میون ماشینها سجده شکر به جا اورد و زیر بارون فریاد زد خدا جون دوستت دارم من و ندا از ترس ابرو ریزی میون این همه جمعیت رفتیم که بیاریمش داخل ماشین که نشنج کرد و دو روز تو کما بود اما به محض اینکه علی اومد بالا سرش و با اشک صدایش کرد دقیقا چون یک معجزه دست های علی را فشرد و همه چی به حالت عادی برگشت شب ها بدون اینکه علی بفهمه میرفت دم در خونه اشون و تا زمانی که چراغ اتاق علی خاموش نشه از اونجا نمیرفت تو جلسات شب شعر اشک همه را در می اورد تا اینکه علی بی دلیل این اواخر خط ،خونه و حتی کارش را عوض میکند و شیدا در بستر بیماری و مرگ میرود خلاصه با پشت کار مادر شیدا، علی را پیدا میکنند و مادر شیدا از علی خواهش میکند با شیدا صحبت کند و در این شرایط او را تنها نگذارد علی هم با شیدا تماس میگیرد و میگوید تو باید مثل همیشه محکم باشی بیا همهن جایی که اشنا شدیم(مادی نیاصرم) تا برای همیشه از هم خداحافظی کنیم شیدا هم برایش اس مس میدهد من تنها برای تو زنده بودم و پس از تو در بستر مرگ میروم دوست ندارم مرگ با من عشق بازی کند پس من در کنار رود و در اغوش تو به دیدار مرگ میروم و سیم تلفن اتاقش را محکم به گردنش میبندد و سوار تاکسی میشود وقتی سر قرار میرسد و علی با استرس در را باز میکند با جسم بی روح شیدا مواجه میشود من هرگز شیدا را نمیبخشم که اینچنین شتاب زده و بی خداحافظی رفت بر سر خاکش تمام بچه ها بهت زده بودند و درست نمیتوانستم علی را بیبینم زیرا صورت اش محو دردود سیگار شده بود و تنها صدای ضجه هایش زجر اور بود و چرا با یک عشق پاک اینچنین میکنند؟ گوشی ام را از دو روز جلوتر خاموش کردم که کسی با من قرار ست نکند و کاملا وقتی سر قرار میسرسم هیجان زده شوم نمیتونستم حتی فکرش را هم بگنم بچه ها تو این یازده سال چه شکلی شدند ؟ ازدواج کردند؟ مهاجرت کردند؟ اون بچه هایی که من میشناختم هیچ کدوم ایران بمون نبودند! ساعت ۸.۱۵ رسیدم به میدان انقلاب وفتی داشتم به طرف سی وسه پل میرفتم ناخداگاه دستم لرزید نمیدونم به خاطر استرس بود یا سردی هوا اما هر چی بود حس قشنگی بود وقتی رسیدم مثل همیشه ایلر و ندا دو یار شفیق و مهربان دوران تحصیلم اونجا ایستاده بودند بقه بچه ها هم بعد اومدند بعد از اینکه تقریبا ۱۰ تایی از بچه ها جمع شدند رفتیم هتل کوثر اش خوردیم و دوباره۳/۳/۹۳ قرار گذاشتیم مشناسیند من نیستم من و سپیده ها با هم هم خانه ایم یعنی تو خونمون سه تا سپیده است امروز با خواهش و تمنا از سپیده خواهش کردم که من هم در وب اش مطلبی در مورد خودش بنویسم و قول داده که مطلب را هیچ گونه ویرایشی نکند هر چند من به خوبی اون نمینویسم اما شما مرام بگذاریند و برای رو کم کنی بترکون کامنت بگذاریند ۱- من احساس میکنم شما احساس میکنینید سپیده ادم جدی است در ضورتی که ما تا حالا یک حرکت جدی از سپیده حتی تو بدترین شرایط ندیدیم ۲- سپیده نقل مجلس و دانشگاه است و روزهایی که نیست هیچ کس هیچ حرفی واسه گفتن نداره ۳-استاد در خنداندن و مهربانی است ۴- در حد المپیک دست پختش خوشمزه است ۵- وقتی میخواهد برای ما مادری کند قیافه اش خنده دار میشه چون اصلا نمیتونم چهره جدی اش را تصور کنم اما خیلی عالی ما و بچه های تنها را تخلیه احساسی میکند ۶- اصلا کینه به دل نمیگیره و به قول خودش هنوز بزرگ نشده ۷-قهر کردن و ناز کردن اصلا اصلا بلد نیست و این کارش باعث میشه بعضی وقتها ازش لجم بگیره ۸- خلاصه این که به خاطر اینکه ان قدر ماهه وقتی اخم میکنه یه دانشگاه اعصابشون میریزه به هم چون ما عادت کردیم که همیشه بخنده و ما را بخندونه ۹- اقا شهاب تبریک میگم بهتون چون هیچ وقت یک زن یکنواخت نداریند و همیشه با هم روزهای شادی را داریند ۱۰- خوش به حال بچه هایی که قرار مادرشون سپیده باشه ۱۱- خوش به حال من و شما ۱۲- اصلا نگران ما نباشیند ما وقتی که همدیگر را صدا میکنیم دقیقا میفهمیمیم منظور کدوم سپیده است ایینجا کویر است و اسمان گویی به زمین نزدیک است و اسمان مخمل سورمه ای است و گویی این لحاف اسمان را با مونجوق های نقره ای فام به زینت در اورده اند اینجا مردم پاک دل اند و به حقیقت نان و شرافت سر سفره هایشان میل میشود و گاهی نیز از سر کنجکاوی این مردمان کویر بی هدف و بی منظور ما را تا در خانه مان تعقیب میکنند و دیگر چه گویم از حال و زندگیمان دیشب دل همه هم خانه ایهام گرفته بود من در حال گوش دادن صدای مورد علاقه ام ( محسن نامجو ، شهرام ناظری) بودم و بی هدف در خانه چون انسانهای نگران راه میرفتم صدای شیون و گریه از زیر لحاف هم خونه ایم بلند شد و من به سرعت به سمنش رفتم و او را در اغوش کشیدم و در حینی که داشتم او را ارام میکردم هم خانه دیگرم ما دوتا را در اغوش کشید و شروع کرد به گریه کردن من هم دیدم اگر گریه نکنم خیلی سه است برای همین صدای هق هق گریه های من هم گوش ان دو را کر کرد خلاصه اینجا به معنای واقعی سکوت و سنت حکم فرما ست و همه چیز روال خاص خود را دارد شهر پر از موتوری است و به تعداد تمام مذکرهای شهر موتور در خیابانهای شهر است اری شهر دوچرخه های قدیم جای خود را به موتور داده اند دیشب تصمیم گرفتیم از این افسردگی بیرون اییم پس برای همین پس از چندی پلو و گوشت خوردیم من استنبلی درست کردم و بچه ها هم خانه را تمیز کزدتد و این شد که کمی از کسالت در امدیم من همشه در تمام دوران زندگیم دوستان بی نظیری داشته ام ابان ماه نزدیک است و من پس از یازده سال به قرارم دارم نزدیک میشوم ۷/۷/۷۷ من و دوستانم قرار گذاشتیم ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ شب کنار ۸ پل سی و سه پل ساعت ۸ شب دوباره کنار هم جمع بشم راستش از اون روز تا حالا خیلی هاشون را ندیدم و با بعضی هم تماس داریم و ماشاالله بعد از صدتا نشانی که میدهیم تازه ما را به یاد می اورند و بیشتر انان هم همان روزها برای همیشه ایران را ترک کردند ان روز ما قسم خوردیم هر جای ایران که باشیم و در هر شرایطی که باشیم سر قرارمان حاضر شویم نمیدانم۸/۸/۸۸ به غیر از من از ان جمع ۲۸ نفره چه کسانی می ایند؟ شهاب به من میگوید تو مهربانی و تنها تو میروی اما من امید دارم همه می ایند شما چه طور؟ میکردم و از طرفی خوشحالم بودم چون شهاب داره مدرکش را میگیره و برمیگرده و از طرفی من دارم میروم و دوباره بعد از این همه وقت دانشجویی و محصلی امسال مهر دوباره محصل و یا به عبارتی دانشجو شدیم اما در کجا در شهر مرده ها و دوباره فراغ و دوری چندی پیش که برای گرفتن خانه و ثبت نام رفته بودم از زندگی سیر شدم چون هیچ تحرک و جنبشی در ان شهر نبود و شهر در غرق در سکوت بود و من هم در روزهای پایانی زندگی الکی خوشم خیابانها را گز میکردم که دیدم ماشینی برایم بوق زد و خانمی سرش را کرد بیرون و گفت : خانم سپیده وزیری و من مبهوت غرق در تفکر بهش گفتم:شما؟ - تا چشمت دربیاد چشم سفید تو کجا غیبت زده خانم دزده شنیدم قرار دکتر شی بیا بالا تا بهت بگم من کی ام تو چی بودی به صورتش که نگاه کردم برایم اشنا بود خانمی بود که تمام صورتش را چشمهای سبز رنگش اشغال کرده بود و جز به ان چشمهای زیبا به هیچ چیز دیگر نمیتوانستم نگاه کنم ان وقت با صدای بلند گفتم : ندا خره تویی اره بیا بالا من را میگید تمام روحم جلا پیدا کرد و و در اون لحظه انقدر خوشحال شدم که برنده شدن تو لاتاری هم انقدر خوشحالم نمیکرد وقتی ندا من را به شوهر و بچه هاش معرفی کرد همشون کلی خندیدند - چی شده مگه ندا از من چی گفته - هیچی کارهایی که کردی راستی هنوزم خلی ؟ تو که خودت خلی اخه چه طوری روانشناشی؟ البته همه روانشناس ها خل اند میدونی روزی که فهمیدم شوهر کردی تا دو ساعت فقط میخندیدم - اره یادمه بهم زنگ زدی تا گفتم که ازدواج کردنم حقیقته از خنده گوشی را قطع کردی مگه یادت نیست و حالا میخواهم چند تا از اون خاطرات را برای شما بنویسم که ندا یاد اور اون بود خاطره شماره ۱ شاگردهای نمونه را اموزش و پرورش برده بوند مشهد وقتی ما را برای خرید بردند ما را بازار رضا من و دوستام شمشیر پلاستیکی خریدیم و من تیر کمان خریدم و وقتی وارد هتل شدیم به اتاق بقیه بچه ها حمله میکردیم و بهاذوغه های انها را به یغما میبردیم و من شب ساعت ۹ که میشد خاموشی میدادم و هرکسی سرش را بالا می اورد با تیر کمون وشمشیر به جونش می افتادم و بعد کم کم قلمرو با ساکم تشکیل داد و هر کسی از اونجا رد میشد باید برده من میشد و کلی باید کولی به من میداد خاطره شماره ۲ یه روز با دوستهایم کاری کردیم که شرمم میشود بنویسد چون واقعا مردم ازاری بود و اواقعا این کار جیگر شیر میخواهد من و چند تا دوستام چند تا تخم مرغ گرفته بودیم که بریم املت درست کنیم تخم مرغ ها دست من بود از کنار ماشینها که رد شدیم من گفتم وای چه حالی میده این تخم مرغها را بزنیم تو شیشه ماشینها ایلر گفت اگر مردی بزن گفتم باشه من میزنم اما باید پشتش فرار کنیم ها منم دست ایلر یه تخم مرغ دادم دست خودم یکی و تو شیشه ماشین ها زدیم و فرار کردیم و کلی حال داد چون هرچی شیشه پاک کن بیشتر کار میکرد بدتر میشد از اون روز این شده بود کار ما البته بگذریم که چند بار نزدیک بود ببرندمون اونجا که عرب نی انداخت و هر سری این کار را میکردیم باید با سرعت ببر بنگلادش فرار میکردیم خاطره شماره ۳ من و چند تا دوست هایم روی چمنهای دانشگاه در حال خوردن ناهار بودیم و یکی از دوستانم فیلمبرداری میکرد و من برای جالب شدن فیلم سوار ماشین چمن زنی شدم و کلی هر هر و کر کر کردیم و ایلر مدام اصرار داشت بایست من هم سوار شم من ایستادم و ایلر سوار شد و دوستم هم ارام ارام به دمبال ما می امد و فیلم مستند دختران وحش پر میکرد چشمتان روز بد نبیند ماشین افتاد در سرازیزی و دیگر نمی ایستاد و به اندازه یک جت شتاب گرفته بود و باعث شد شرف ما در دانشگاه برود چون موجودی نبود که به ما نخندد و هیچ وقت فراموش نمیکنم انقدر خندیده بودم که از چشمم اشک می امد و مدام ایلر داد میزد الان خودم پرتاب میکنم ابرویم رفت دیگه پسری نیست که به مانخندیده باشد تو دیگه اینجا شوهر برایت پیدا میشه من و ایلر گرم گفت و گو بودیم که موتر حراست گذاشت دمبالمان و به ما ایست داد و من مدام میگفتم نمی ایستد هیچ وقت یادم نمیره ایلر مثل چی اشک میرخت و به تعداد موترهای حراست افزوده میشد ایلر- تخم جن نگهش دار حالا اخراجمون میکنند من هم فرمان را کج کردم و با شتاب به جدول خوردیم مچ دست من شکست و گردن ایلر هم رگ به رگ شد وقتی حراست رسید کنارمان مدام میگفت خواهشا خانمها فیلم بازی نکنید و من از درد فریاد میزدم بعد از دو ساعت محاکمه بچه های پزشکی اومدند و تشخیص دادند دست ما شکسته البته من و ایلر کمیته انضباطی شدیم و به مدت یک هفته از دانشگاه اخراج اما به تمام این قضایا ان خنده ها و خاطرات بعدش میرزید و تو ای احساست به لطافت ابریشم چون اسمت بر سر احساس معصومانه و زلال تو چه امده بر سر چشمهای مهربانت که دیر زمانی است اشک الود است و چه زود ای مهربانم معنای فراغ را فهمیده ای و چه هوشمندانه ای بزرگ کوچکم با ان در جدالی پرنیا تنها چهار سال دارد و چه کسی باور میکند که از دوری مادر و پدرش در رنج است و با قلب کوچکش درد جان سوز فراغ را متحمل میشود و پیش هیچ کدام نمیرود؟ و به انها گفته تا زمان اشتی پیش مامان جون میمانم چه کسی باور میکند عکس پدر و مادرش را در فتو شاپ میبرد و برای مدتی میبیند و سپس خط خطی میکند و انقدر این کار را تکرار میکند تا تخلیه شود و انگاه به وسعت صورت کوچکش غرق در اشک میشود مادرم میگوید در شبهای احیا به یش مادرم رفته -مامان جون چرا گریه میکنی مگه من کار بدی کردم - اخه امشب حضرت علی با شمشیر ضربه خورده من برای حضرت علی گریه میکنم خدا گفته امشب هر کسی با گریه دعا کنه من ارزوها شو براورده میکنم - مامان جون یه کاری کن من گریه کنم و با دستهای کوچکش دستهای مادرم را میگیرد - بزن تو صورتم - نه مامان جون - پس یه چیزی به من بگو اشکم در بیاد - پرنیای بد دختر بد و گویی این بغض را میخواسته با بهانه ای بشکند ودستش را بالا میگیرد خدا جونم خدایا کار کن مامانم برگرده خونه یه کار کن ما دیگه همه امون تو یه خونه با هم زندگی کنیم تو این شبها برای پرنیا کوچلو دعا کنید و دعا کنید دیگر هیچ ازدواج بچه دار شدنی بی مطالعه صورت نگیرد پس بر این امید از خاطرات و روزهای خوشم مینویسم من ۱۲/۱/۸۶ عقد کردم و از فردای روز عقدم برای اینکه کودک درونم نمیرد به خاطراتم سرک میکشیدم و اصرار داشتم شهاب هم با من هم گام شود و کوهتوردی هم یکی از ان خاطرات بود در کوجه باغ های طرشت من و عمه ام که مجرد است با هم دیر زمانی هم خانه ای بودیم و ما هر جمعه سپیده دم راهی توچال میشدیم و صبحانه را انجا میل میکردیم یادم می اید در روزهای برفی یخ شکن به پا میبستیم و به کوه میرفتیم اما با این همه من مدام زمین میخوردم سرتان را درد نیارم دو هفته بعد از عقد با شهاب تصمیم گرفتیم راهی تهران شویم که هم با فامیل مابیشتر اشنا میشد و هم با هم کوه میرفتیم شب در خانه عمه هما همان کوجه ای که عشقمان در ان رنگی دگر گرفت خوابیدیم کوچه باغ های طرشت و کار سخت به عهده من بود که باید صبح زود شهاب را بیدار میکردم به هر حال راهی تو چال شدیم و چون شهاب بسیار ورزشکار بود اصرار کرد تا ایستگاه تله کابین را بااتوبوس بریم و تا ایستگاه پنج را هم با تله اینم شازده پسر البته طفلک اخمو نیست سردش بود و از اینکه به زور امده و اصلا هم اهل پیاده روی نیست ناراحت است در راه من سر شهاب بیچاره را خوردم اون روزا با هم رو در وایسی داشتیم الان میفهمم طفلک چه قدر تحملم کرده از میان ابرها برج میلاد را بهش نشون میدادم و اون مرتبا اصرار میکرد که من بشینم و مدام میگفت به شرطی به حرفت گوش میدم که بشینی و خودت را کنترل کنی ناگهان صاعقه ای در اسمان زد و تله ایستاد و صدای فریاد زنی از دور به گوش رسید من هم با گوشیم شروع کردم به فیلم گرفتن و به این فکر میکردم مرد زندگی ما را و شهاب چشمهایش رادر شیشه تله قاب کرده بود و مبهوت به پایین نگاه میکرد و مدام ذکر میگفت و ماهم همچنان با باد تکان میخوردیم و من هم از شدت هیجان شروع کردم به شعر خواندن مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد وشور و بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه تله شروع به حرکت کرد و بازهم شهاب حاضر نشد که پیاده روی کنیم و به ایستگاه اسکی برویم و به رستورانی که اونجا بود رفتیم و کاسه ای اش خوردیم بازم ددی ناراحتم دیشب برای اولین بار به ضعیف بودن خودم پی بردم یکی از همکار هایم به یکی دیگر از همکارها گفته بود این خانم وزیری چند روزی است بعد خودش را میگیرد و من باید یک حال اساسی ازش بگیرم حالا ادامه داستان از قول روح خسته و افسرده من: چند روزی حوصله هیچ کس حتی خودم را ندارم بی حوصله ام خودم را با تلفن زدن و گشت زدن الکی تو اینترنت مشغول میکنم و همیشه تنهایم از فشار تنهایی عصبی شده ام و اما ماجرا مهم نیست چرا ولی این موجودی که قصد تربیت مرا داشت جلوی چندین نفر به من گفت: کاری نکن اینجا سکه یه پولت کنم و پر تو بگیرم از اینجا پرتت کنم بیرون حالا در صورتی که من قدرت این را دارم که ایشان ر ااز اونجا بیرون بندازم منم مثل خیلی از خانمها دهنم را باز کردم و شروع کردم به داد زدن و گریه کردن و از شدت ضعف عصبی ضعف کردم و روی زمین پخش شدم و وقتی چشمام را باز کردم دیدم شیما داره بالا سرم اشک میریزه و داد میزنه خدایا خودت برشگردون منم دستش را محکم گرفتم که یعنی من هستم نترس و واقعا مرا سکه یه پول کرد از دیروز تا حالا هیچ چیزی نخوردم و از فشار عصبی چندین بار ضعف شدید کردم بگذریم قصد دارم دیگه سر کار نروم و دیگر هم نمیروم نظر شما چیست؟ دیشب سومین سالگرد اشنایی من و تو بود اما تو کجایی تو که میدونی وقتی من ناراحت میشم چه طور هق هق میکنم دیشب اشک امونم نمیداد ای استاد من به کدام سوی زمین رفته ای که حتی صدای پر تلاطم نبضت را حس میکنم ای احساس من چند روزی است عکست بک گراند لب تابم هست و همه بر اشک های بی امانم میخندند اونها نمیدانند من و تو سوای همه عاشق ها هستیم همه میگند چشمم رو هم بزارم تو برمیگردی اما من که بی تو .................... نمیدونی نی نی ات چه طوریی بی تو بی تابه روزی صد بار عکسامون رامیبینم کاش بودی تا دوباره با هم از کوچه و پس کوچه های میدون امام عکاسی میکردیم دیشب سومین سال همان نگاه غریب بود اما خیالی نیست عزیزم باورت نمیشود در این باغ بی ترانه من شعرهای بی قافیه ام تنها از تو میگویند و بی هدف میگذرم از میان رهگذران، مات دیگر،در قلب عاشق من شوری بر پا نیست که با ان دنیایم را زیر و رو کنم هر روز بی هدف هر وقت به سر کار تو میروم میشمرم میله های دیوارهای اهنی را اما عزیزم من همواره با توام و ان قدر در این روزها از تو خاطراتت در ذهن خسته ام گفنه ام که دیگر من ، تو شدم و بی تو هیچ تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم و امشب از هجوم خیالت خوابم نمیبرد من از کجا سر راه تو امدم ناگاه اه که چه کرد با من ان نگاه معصوم و شیرین که ذره های وجودم تو را که میبینند به رقص می ایند اما از من هر چه میخواهی بخواه اما صبر و انتظار نخواه که امشب بسی جای تو در این ضیافت غمگینم خالی است وای شهاب باورت نمیشود ............................ امشب مثل دیوانه هایم توی این خونه که دیوارهاش من را دارن میخورن ان هنگام که ساعت ۱۱ بار مینوازد مثل همیشه به استقبالت در انتهای راهرو می ایم اما چه سود نمیدونم اونجا میتونی سری به وبم بزنی یا نه؟ اینم شب عروسی من وشهاب کاش همه عاشق ها اتیش عشقشون به این زودی خاکستر نشه و همین طوری هم زندگی را اسون بگیرن اینم رنگیش بابا، من ،مامان جونم و فروغ بانو خواهر کوچکمان اینم من وشهاب در حال شیطونی کردن تو یکی از کوچه های جردن اینم من وشهاب و خونه باغ خلاصه به اسرار مادرم(زنکش کردن خونه) رفتیم یه عروسی توپ تو یکی از روستاهای اطراف شهر منم ان قدر بی حوصله بودم که به زور یه برس تو موهام کشیدم وقتی وارد اون خونه شدیم همه خانم ها با روسری و چادر مشکی دور تا دور اتاق تشسته بودند و نه میز میوه وشیرینی اینها پیش کش یه بشقاب پیش دستی جلوی مهمون ها نبود به اشنایی که اونجا میشناختم گفتم: اینه چرا هچین نشسته اند گفت: حالا بساز شهریامون رفتند ارایشگاه منم به امید اومدن شهری هاشون با هزار تا ترس و لرز مانتو ام را در اوردم اخه اون هاشون هم که دامن کوتاه پوشیده بودند زیرش شلوار با جوراب پوشیده بودند وای باید با این لباس های جیگیلی بیگیلیمون پهن زمین میشدیم وقی نشستم یه خانمی با سرعت باد جلوی من سینی شیرینی تعارف کرد منم باید میزاشتمش کف دستم برای همین با یه حرکت هلش دادم تو دهنم چشمتون روز بد نبینه طعم مقوای خیس همراه با شکر فراوان میداد هنوز داشتم طعم این شیرینی خوش طعم را در دهانم مزه مزه میکردم که ارکس شروع کرد به ساسی مانکن خوندن البته با صدای اغاسی و جند تا خانم که انگار داشتند تازه حرکات موزون کشف میکردند پریدن وسط دقیقا رقص شون مثل شتر سواری بود عمه عروسم شروع کرد به خوندن البالو خشکه هر کی دست نزنه دستاش بخشکه من که تو شک بودم اساسی شروع کردم به خندیدن و اون جماعت هم به خیال اینکه من تو کف رقصشونم هی میومدند و جلوی من و قر میدادند عروس که وارد مجلس شد تیم تشریفاتیشون بلند شدند وان قدر کل زدند و اسفند دود کردند که سرسامم به درد هایم اضافه شد اخر بس کی مچاله نشسته بودم از دل درد داشتم میمردم خب حالا عروس خانم را کجا بشونند یه صندوق میوه اوردند و روش پتو کشیدن و عروس و دوماد بیچاره را اونجا نشوندن و تیم تشریفاتیشون پریدن وسط و هر کی میومد وسط داد میزدن گیساتو ول کن یکی از شهریهاشون اومد وسط هی پایین میومد هی بالا و دستاشو عین این جادوگرا که میخواند تسخیر کنند تکون میداد وسرش را که دیگه نگو دیگه دست خودش نبود و جالب اینکه همه با دیدن دوربین فیلم برداری فرار میکردند یا سر شون را تو چادراشون قایم میکردند و جلوی عروس سه چهار ردیف جماعت نشسته بودند و زل زده بودن تو چشمای عروس و مدام و پیاپی کف میزدن بعد از چند ساعت صدای یاالله یاالله بلند شدو یه دیگ بزرگ اوردن وسط سالن و همه مودب مچاله شدن سر جاشون و یکی یه بشقاب و قاشق بدون چنگال دادن دستمون و یکی یه کفگیر برنج و یه سیخ کباب پرت کردن وسط بشقابمون یادم افتاد به غذا دادن به سیاهپویت های قحطی زده منم شروع کردم به خل بازی در اوردن و سه تا بشقاب برنج خالی خوردم و خلاصه اینکه دم مامان عارفم درد نکنه که من را اینجا اورد چون ۳ تا به هم خوش گذشت به اندازه یه عروسی توپ یه مسافرت توپ و یه شب نشینیی توپ فاز داد بیشتر عروسی خودم خندیدن که ان قدر هم استاندارد های بین المللی تشریفات را رعایت کردیم رفت، رفت، رفت، رفت، فراغ، فراغ، فراغ، نمیدونم ساعت چنده هر چی هست دیگه داره صبح میشه و من باید برم باشگاه چشمام منها شده بس کی رود زدم و اشک ریختم هوا گرگ و میش بود که رفت ارامشم رفت از چیزی که هر وقت به فکرش می افتادم یر خود میلرزیدم بالاخره اومد اونم خیلی سریع میدونم از این به بعد ثانیه ها به رخم عقربه ها زمان را پیش نمیبرند و من در افسوس غرق خواهد کرد نمیدانم چه مینویسم هر چه هست بغض تلخم را میشکند ددی کاش نمیرفتی خیلی خودم را کنترل کردم چشمام خیس نشه ولی بازم فکر کنم فهمید اخر ترسیدم ای احساس من با غم رهسپار جاده های غربت شوی قبل از این هم بسی ره سفر بسته بودی اما این با همه فرق میکنه دارم به یادت نامجو گوش میدم و با لب تابی که تو به من هدیه دادی برایت مینویسم و به یاد صدای زیبا و مهربان کشف نشده ات میگریم میبینی تمام این شهر و این خونه پر از خاطرات تو است و تمام این دیوارهای خونه من را داره میخوره بوی عطرت هنوز تو فضای خونه است و صدای مهربانت توی گوشم هست که برایم از شهرام ناظری میخوندی اگر نمیرفتی قول میدادم هر روز صبح پیاده برم برات نون سنگک بخرم هر روز ظرفشویی را با تمام قوا بسابم به جای کلاس های شاهنامه خوانی و نقدهای مشاهیر پیش تو باشم ظرف ها را هم دیگه خودم بشورم و ماشین ظرفشویی را برای همیشه تعطیلش کنم وای من چه زن بدی بودم که این کارایی که نو ارزوت بود را من انجام ندادم من هر گاه به پیاده روی میان مردم میروم افسرده و دل مرده میشوم واحد های شهری شلوغ مردم روی سر همدیگه اند و جالب این است که انان هم که نشسته اند.، شل و وا رفته اند و با هر ترمز اتوبوس وسط ماشین می افتند لباس های تیره اراش های غلیظ که نشان از ضعف و بی اعتماد نفسی دارد مردم هایی که از مرگ و تخلیه کردن احساسات لذت میبرن و دخترانی که خالی از عطوفت خانه اند و با لبخندی دل میبازند دود و انبوه مردم و بدتر از همه این ها پسرهایی که هنوز پشت لبهایش رنگ نداخته و صورت معصوم و بی گنا ه انها پشت دود سیگار رنگ میبازد وکسانی که ما به عنوان معتاد از انها یاد میکنیم و به چرت مکررشان میخندیم انها بیمارانی هستند که خوشحالی و شادی زیاد را در این خیابان ها نیافتند و به دمبال شادی و سر کیف شدن جسم وذهنشان را باخته اند ان ها نیافته اند انها سر خورده شده اند و درس دینی ای که پشت میزها تدریس برایشان میشده به انها عرفان یاد نداده به انها نگفته گاه با نیایش و حتی گفتن یک ذکر ما به شادی و تخلیه شدن بی مرزی میرسیم که با هیچ مواد افیونی به ان نخواهی رسید کاش زنان خود را نمیفروختند کاش جواب بوق هر ماشین زیر سوال بودن مقام زن وانسانیت نمیشد اما افسوس که انسانیت چندی است به رویا پیوسته باور اینکه صورت مهربان و چروکیده ات را نمیبینم صورتی که همیشه خنده بر لبانش نقش بسته بود و گاه به دستان نحیف و چروک خود که پر از زخم های بستر بود مینگریست و اشک چشمان میشی رنگش را خیس میکرد و با ناله ای غمگین اواز میکرد که خدایا بسم نیست پنجشنبه پرواز کرد و روح بزرگوارش ار کالبد خسته و فسرده اش رهایی یافت و پرهای بسته اش را گشود دیگر گوش های خسته ات میشنود و پاهای درمانده ات راه میرود دلمان برای فصه هایت تنگ میشود و برای شعرهایی که برای محمد نبی میخواندی و برای هر چیزی که تو را در ذهن خسته امان تداعی کند ار این میگریم که ای پیر فسرده خسته چه درد هایی را متحمل شدی و با این همه چه دردناک است رفتنت چون مادری و مادری کردی اما روحم مملوء از ابیات با قافیه است در این هوا بادی گرم صورتم را نوازش میکند و من در این شب به دمبال نوایی هستم که با ابیات دلم همخوانی کند از خانه ها صدای فریادی چون شعر می اید با چهره ای گریان وعبوس خنده ای وحشتناک بر چهره ام شکل میگیرد و با غباری که شیشه را گرفته نقش یک خنده بر روی شیشه میکشم و به این فکر میکنم که در تمام جمع ها من گویی چون یک جذامی نشانه میشوم و همه مسخ وگیج به من نگاهی غریب می افکنند وای چه سکوت زیبایی است در این شب کاش در این سکوت و در این حالت خلاء میمردم اگر میدی که جواب نمارگزاران گازهای اشک اور است چه میشد اللهم صل ال محمد و عجل فرجهم بر سر اندیشه جوانان چه خواهد امد بر سر جوانانی که اسلام را جز حکم قاطع دادگاها نمیدانند و برای همین است که در هرخانواده تعدادنمازگزاران هر سال کمتر وکمتر میشود وچرا؟ میگویند حضرت علی(ع)فرمود:من حکومتی که خلخالی به زور از گردن دختری یهودی کشیده شود را نمیخواهم و من در خانه خواهم ماند خیلی از دوستان از من نقد کرده اند که چرا من انقدر غمگین مینویسم اما حقیقت این است که من خیلی هم انسان شادی هستم البته پیرامون زندگیم حوادثی پیش میاید اما در حقیقت من خیلی هم انسان شادی هستم در حقیقت من اصلا شاد نمیتونم بنویسم بالاخره اینم یه ضعف هست که باید یه روزی اعتراف میکردم برای همین برای تنوع دست نوشته های شوهر گلم را در دوران عاشقیمان نوشتم نمیدانم ار کجا واز کدام اغازی شروع با نوشتن کنم افکارم مغشوش است و نسیمی دل پذیر صورتم را نوازش میدهد و من چند روزی است برای اوغات فراغتم به مغازه ساز فروشی برادرم می ایم اخر تازه فارغ التحصیل شدم و بیکارم روزی از همین روزها که مشغول زدن گیتار برای خودم بودم دختری به سازهای داخل ویترین زل زد و من نیز بی اختیار به او خیره شدم و نمیدانم چرا انگشتانم فرصت نواختن را از دست داده بود ناگهان ان دختر ان فرشته ان دختری که شاید حتی خورشید هم اجازه نوازش کردن صورتش را به خودش نداده بود.خندید و با خنده او بند بند وجودم لرزید واز خود بی خود شدم و لحظه ها وشاید هم ساعت ها به جای خالی او نگریستم و صورت معصوم او را در ذهنم تداعی کردم دلم میخواست ان شیشه را از ان جا برمیداشنم ان شیشه ای که نقش ان معصوم بر روی ان لحظه ای نقش گرفته بود را برمیداشتم و در امن ترین جا قایم میکردم این شیشه حیف بود گردی از غبار این زمین پست را به خود گیرد روزها به مغازه امدم ولی دیگر او را نیافتم روزی گوشم کر شد و تنها چیزی که میشنیدم صدای تق تق کفش هایش بود گویی زمین هم به خود اجازه نمیدهد صدای پای کسی را غیر از او منعکس کند خودش بود صورتی معصوم بدون هیچ ارایشی ولباسی محجوب و دوباره بی اختیار میخ کوب او شدم اما نگاهم را به زمین انداختم و به خود اجازه نگاه کردن به این فرشته را ندادم ای زندگی ای که تا امروز به دروغ به تو خندیدم وان قدر صدای قه قه هایم بلند بود که صدای شمارش اخرین لحظات زندگی را نفهمیدم صورتم به رنگ پاییز است اما دلم به رنگ شکوفه های گیلاس است آه من که تا ان سوی پرچین خانه مان را پیشتر ندیدم ای مرگ بگذار یک بار دیگر کودک شوم و یک دل سیر تاب بازی کنم و یکبار دیگر با چکمه های لاستیکی برای فرود فرشته های باران بر زیر باران به رقص ایم ای مرگ روح پر ز احساسم را در کدام اسمانی پرواز خواهی داد ای فرشته مرگ جند روزی است چشمهایم بارانی است و برای مادرم میگریم چون میدانم در حسرت دستانم بسیار میگرید در حسرت دستانی که فرصت کمک کردن به تو را ندارد مامانی به بابا بگو مبادا چشمهای افتابیش را باران بگیره اخه اون که میدونه من دلش را ندارم ممکن روحم بگریه و اون وقت اسمون بگریه اشک هایی که سر خاکم ریختی را پاک کنه مامانی خدا من را دوست داره همین روزها است که برم پیشش مامانی تو را خدا از اون دعاها کن که بی زجر و درد برم اون دنیا

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()









| :قالبساز: :بهاربیست: |


